![]() |
![]() |
|
| بیا با من بیا تا من که آغوشم به روت بازه دلم با من بدون تو نمی سازه نمیسازه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 15:3 توسط گوش مروارید |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 14:22 توسط گوش مروارید |
|
|
هی زل نزن به قاشق و لیوان و بستنی من را نگــاه کــن دو دقــیقــه که با مـنی من با تو حـرف مـی زنـم امـا تو زیر لـب می خوانی و هزار و یک آهنگ می زنی؟ هی پایه های صندلی ات را عقب نکش با ساعـتـت نگــو که فقـط فکر رفتـنـی این سایه ی مچاله که اینجا نشسته است یک پسرعاشق است نه یک آدم آهنی !آخـر کـدام گوشه ی دنـیا شنـیـده ای پسری چنین کشاله شود در پی دختری؟ کافه شلوغ شد...چه بگویم؟..بلند شو ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 13:5 توسط گوش مروارید |
|
|
تو رفتهای و من تک و تنهام ، لعنتی دیگر رسیده است به اینجام ، لعنتی! تو رفتهای و بغض امانم نمیدهد می لرزد از هراس سراپام ، لعنتی ! اصلاً چرا؟چطور؟کجا؟کی؟خدای من... امشب پر از سؤال و معمّام لعنتی! حالا درست مثل خودم زخمیاند ، چون- -افتادهای به جان غزلهام ، لعنتی! شاید نرفتهای و همین دور و بر... بله جائی نشستهای به تماشام لعنتی! شاید هنوز پیش منی...شايد ...آه ! نه... لعنت به خوابها و به اوهام ! لعنتی ! تو رفتهای و آمدنت با خدا... ببین ! حتّی اگه نخوای تورو میخوام...لعنتی...!
نام تو رو بر کنده همه درختان جنگل کنده ام اکنون تمام درختان جنگل تو رو به نام میشناسند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 14:24 توسط گوش مروارید |
|
|
سلطاني ساختم از تو و تاج پادشاهي را با عشق بر سرت نهادم و تو را غروري بي انتها تسخير كرد ...و بعد ...پايت لغزيد واز اريكه خود به زير افتادي حالا سلطاني بي تاجي كه بايد دنبال تاج گذاري ديگر باشي شاهزاده كوچولو !اين بار سرزميني به اندازه قلبت براي حکومت انتخاب كن ...! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 15:42 توسط گوش مروارید |
|
|
مینشینی چند تمرین ریاضی حل کنی خط کش و نقاله و پرگار عاشق میشود !باز میپرسی : چه طور این گونه شاعر شد دلت ؟ تو دلت را جای من بگذار عاشق میشود !از ارتفاع درختان سيب می آيم: سلام محبوبم! اگر نباشی تو من از بهشت خدا هم فرار خواهم کرد...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 23:43 توسط گوش مروارید |
|
|
از تو می نویسم از تو خواهم نوشت ببین ! با تو چقدر خوب فعل نوشتن را صرف می کنم دیگر دفترم پر شده !آنقدر از تو نوشته ام که دستم بوی تو را گرفته ! تا به اسم تو رسیدم ... قلمم به گریه افتاد !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 9:32 توسط گوش مروارید |
|
|
خدایا چرا این روزها نمیرن گم شن
خدایا دارم بهت ایمان می یارم کمکم کن من توی این لجنزار دیگه دووم نمی یارم
هرگز به کسي دل نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ولي اگه دل بستي هرگز ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کني
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 23:10 توسط گوش مروارید |
|
|
یه روز بهم گفت میخوام باهات دو ست باشم میخوام دوستم داشته باشی آخه من اینجا خیلی تنهام بهش لبخند زدم و گفتم باشه . فکر خوبیه منم خیلی تنهام یه روز دیگه بهم گفت میخوام تا آخرش باهات بمونم چون تو لیاقتت بیشتر از اینهاست در ضمن واسه اینکه خودمم هم خیلی تنهام بهش خندیدم و گفتم من از خدامه آخه منم خیلی تنهام یه روز دیگه گفت میخوام برم یه جای دور جایی که هیچ مزاحمی نباشه بعد که همه چی رو به راه شد میام میارمت پهلوی خودم اخه اونجا هم من خیلی تنهام یه روز نامه داد و دیدم که نوشته من اینجا یه دوست پیدا کردم میدونی چرا ؟ آخه من اینجا خیلی تنهام منم براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم عالیه فکر خوبیه خوشحالم یه روز تلفن زد و گفت من اینجا قراره با دوستم زندگی کنم تا ابد برای همیشه دیگه جوابی بهش ندادم فقط براش یه لبخند کشیدم
حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم میکنه اینه که اون نمیدونه من هنوز خیلی تنهام
یکی میدونه دوستش داری و یکی نمیدونه دوستش داری بیچاره اونکه فکر میکنه تو هنوز دوستش داری و تو دوستش نداری بیچاره اون |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 13:54 توسط گوش مروارید |
|
یک متکا ـ یک لحاف وسط هال دراز کشیده ای با گلهای قالی اشتباه میگیرمت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 12:12 توسط گوش مروارید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
عکس .دانلود سینما جوک هک آموزش از یک انسان عکس دانلود سینما هالیوود بالیوود فیلم باران کویر خسته و دل شکسته غزلک |
|
RSS
|